بررسی محتوایی قصه‌های کتاب «فرهنگ افسانه های مردم ایران» (جلداول)- قسمت ۵

■ باورهای عامیانه و خرافی
______________
■ سایر عناصر
_______
۳-۱۰۲-برگ مروارید
* خلاصه‌ی قصه
حاکم نابینایی بود که سه پسر داشت. پسرها هرکدام از یک مادر بودند. روزی درویشی به حاکم گفت که دوای چشم تو برگ مروارید است. پسرها به راه افتادند تا برگ مروارید را پیدا کنند. در میان راه بر لوحی نوشته شده بود که اگر هر سه برادر از یک راه بروند، هلاک میشوند. دو برادر بزرگ‌تر از راه چپ و برادر کوچک‌تر از سمت راست رفتند. دو برادر بزرگتر به شهری رسیدند و همانجا ماندند. برادر کوچکتر که اسمش ملک محمد بود، رفت تا به قلعهای رسید. قلعه متعلق به دیو بود. ملک محمد با کمک خواهر دیو وارد قلعه شد و با دیو کشتی گرفت و بر او غلبه کرد. دیو غلام حلقه به گوش ملک محمد شد. در راه دو قلعه دیگر هم بود که دو دیو در آنها ساکن بودند. ملک محمد دو دیو دیگر را هم غلام خود کرد. دیو سومی راه رسیدن به برگ مروارید را به ملک محمد نشان داد و به او گفت: «اول وارد ظلمات میشوی، بعد از آن به باغی میرسی، درخت مروارید آنجاست. بعد از چیدن برگ مروارید، اتاقی میبینی که چهل پله و چهل زنگ دارد با چهل پنبه زنگها را از کار میاندازی و وارد اتاق میشوی، دختری آنجا خوابیده، دو بوسه از گونه های دختر میگیری و باز میگردی». ملک محمد این کارها را انجام داد و بازگشت. آن سه دیو خواهران خود را به ملک محمد دادند. ملک محمد به دنبال برادرانش رفت و هر سه به سوی شهرشان راه افتادند . در راه برادران که به ملک محمد حسادت میکردند، او را در چاه انداختند. خواهر کوچک دیوها ملک محمد را از چاه نجات داد.
دو برادر بزرگتر به حاکم گفتند که ملک محمد را گرگ خورده است. حاکم هم مادر ملک محمد را زندانی کرد. ملک محمد و خواهر کوچک دیوها پنهانی به قصر آمدند. از آن طرف دختر صاحب برگ مروارید، وقتی فهمید که ملک محمد وارد اتاقش شده، بر قالیچه‌ی حضرت سلیمان سوار شد و در نزدیکی شهر حاکم رسید. دختر از حاکم خواست، کسی را که برگ مروارید را چیده، به نزد او بفرستد. دو برادر بزرگتر رفتند؛ اما نتوانستند نشانی درست بدهند. دختر تصمیم گرفت با حاکم بجنگد. حاکم به دنبال ملک محمد فرستاد. او را در اتاقش یافتند. ملک محمد نزد دختر برگ مروارید رفت. دختر وقتی او را دید، فهمید آورندهی برگ مروارید هم اوست. از ملک محمد خواست تا با او ازدواج کند. ملک محمد دو برادر و پدرش را جلو شیر و پلنگ انداخت و خودش نیز با چهار دختر عروسی کرد و حاکم شهر شد.
■ عناصر اساطیری
¨ شخصیتهای اساطیری
___________
¨ کنشهای اساطیری
– سفر (رفتن به ظلمات)
(رجوع شود به قصهی ۱ و ۱۰۱ )
– اظهار عشق از سوی دختر
(رجوع شود به قصهی ۶۶ و ۱۰۱ )
– غلبه بر دیوان
(رجوع شود به قصه ۱۰۱ ) تنها تفاوت این قصه با قصهی ۱۰۱ در این است از تار موی جادویی خبری نیست.
– سخن گفتن با حیوانات
(رجوع شود به قصه ۷ )، در این قصه وقتی که ملک محمد میخواهد برادران و پدرش را مجازات کند از شیر و پلنگ میپرسد که چند روز است غذا نخوردهاند، آنها هم جواب می‌دهند و ملک محمد هم برادران و پدرش را به عنوان غذا جلو آنها میاندازد.
¨ موجودات و پدیده های اساطیری
– دیو
(رجوع شود به قصهی ۱۲ )
– برگ مروارید (گیاهان مقدس )
(رجوع شود به قصهی ۲۸)
-عدد چهل
(رجوع شود به قصهی ۸)، در این قصه هم چند بار عدد چهل تکرار میشود چهل پله، چهل زنگ، چهل پنبه وچهل گره تنبان دختر.
■ عناصر اجتماعی
¨ طبقات اجتماعی، شخصیتها و روابط بین آنها
این قصه هم از لحاظ ساختار و هم موضوع شبیه به قصهی ۱۰۱ است. در این قصه هم حاکم نابینایی پسران خود را به دنبال برگ مروارید میفرستد. دو برادر بزرگ حاکم به شهر میروند و آنجا مشغول کار میشوند و تنها برادر کوچک به برگ مروارید دست مییابد. تنها تفاوت این قصه با قصهی ۱۰۱ در این است که در این قصه، درویشی به حاکم راه درمان را میگوید و در قصه ۱۰۱ طبیب راه درمان را برگ ظلمات تجویز میکند. دیگر این که در پایان این قصه، ملک محمد دو برادر و پدرش را جلو حیوانات درنده میاندازد؛ اما در قصهی ۱۰۱ فقط دو برادر قهرمان به مجازات میرسند. در واقع میتوان چنین گفت که این سه تن در این قصه، تجسم همان سه دیوی است که ملک محمد با آنها کشتی گرفته و آنها را مغلوب کرده است. نکته دیگر اینکه ازدواج با چهار دختر به نوعی حق ازدواج مردان در اسلام با چهار زن را به ذهن تداعی میکند.
¨ آداب و رسوم
________
¨ وضعیت اقتصادی و رابطه با قدرت و ثروت
____________
■ عناصر روانشناسی
همان‌گونه که گفته شد این قصه هم از لحاظ ساختار و هم از لحاظ محتوا شبیه به قصه‌ی ۱۰۱ است.
■ باورهای عامیانه و خرافی
___________
■ سایر عناصر
___________
۳-۱۰۳-بزبزکان
* خلاصهی قصه
روزی، بزبزکان میخواست به صحرا رود و علف بخورد، به همین دلیل به بچههایش شنگول، منگول و کله پا گفت که در خانه را محکم ببندند.گرگ که همان نزدیکیها بود، آمد و بچهها رافریب داد. وارد خانه شد و شنگول و منگول را خورد، کله پا چون کوچک بود در تنور پنهان شد. وقتی بزبزکان به خانه آمد، کله پا از تنور بیرون آمد و ماجرا را تعریف کرد. بزبزکان پیش آهنگر رفت و شاخها و دندانهایش را تیز کرد و به جنگ گرگ رفت. بزبزکان با شاخ به شکم گرگ زد و شکم آن را پاره کرد. شنگول و منگول از شکم گرگ بیرون آمدند. مادرشان آنها را به حمام برد، تمیز کرد و به آنها گفت که دیگر حق ندارند، در را به روی کسانی که نمی‌شناسند، باز کنند.
■ عناصر اساطیری
¨ شخصیتهای اساطیری
____________

این مطلب را هم بخوانید:
دسته بندي علمی - پژوهشی : بررسی موانع جلب مشارکت صاحبان مشاغل آلاینده در خصوص انتقال این مشاغل به خارج ...