جستجوی مقالات فارسی – جبر در تاریخ۱- قسمت ۲۰

مصداق:
کاسه داغتر از آش
«دُما وارون کَپنَکی».
بعد از باران، لباس نمدی پوشیدن: (دوستی، ۱۳۹۲: ۷۷).
مصداق:
نوشدارویی بعد از مرگ سهراب.
«دِتی که دا تعریف مکیتی مر هالو بوازتی».
دختری که مادرش تعریفش کند کسی با اون ازدواج نمیکند، مگر داییش.
مصداق:
مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید. (نجف زاده قبادی، ۱۳۹۱: ۱۲۲).
«نه دو بکه ای کاسم، نه کاسم بشکن».
نه دوغ در کاسه ام بریز، نه کاسه ام را بشکن. (دوستی،۱۳۹۲: ۸۳).
مصداق:
مرا به خیر تو صلاحی نیست، شر مرسان.
«وِتن اَ دار چات مکوین؟ وِت: مِشتی تَوَر ای وِژمه».
به درخت گفتند: چرا میافتی؟ گفت: دستهی تبر، از جنس خودم است. (دوستی، ۱۳۹۲: ۹۲).
مصداق:
از ماست که بر ماست.
«رازیونم ها بارِر دِلمَه میژی».
کوله بارم پر از رازیانه است و دل درد دارم. (نجف زاده قبادی، ۱۳۹۱: ۱۴۶).
مصداق:
آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم.

۱-۵) در قالب دعا و نفرین

«خواوَه خواو بچی».
خواب به خواب بری. (عسکری عالم، ۱۳۸۳: ۱۲۳).
نوعی نفرین است به معنی اینکه بمیری.
«کویت بووه کوچک».
کوهسارت سنگلاخی شود. دچار سختی شوی. (نجف زاده قبادی، ۱۳۹۱: ۱۵۸).
«دا رو روت اَرُن نکی».
مادرت عزا دارت نشود. (رحیمی عثمانوندی، ۱۳۷۹: ۲۲۸).
دعایی است که به ظاهر شبیه نفرین است.

۱-۶) بیانگر رسم و رسومی در لرستان

«گیس مِی ار سَر لَش بورینی».
گیسوان را باید بر سر جنازه برید. (دوستی، ۱۳۹۲: ۸۱ ).
لک زبانان هنگامی که عزیزی را از دست میدهند بر روی جنازه موهای خود را میبرند و برمچ دست میبندند.
به معنی این است که کار را باید به موقع انجام داد.
«مِنگا مِرد واری بِرّیا».
ماده گاو مرد، تعاونی شیرقطع شد. (همان: ۹۴).
در بین عشایر رسم است که چند خانوار با هم شیرهایشان را نوبتی به یک خانوار میدهند تا مشک بزند. این رسم را «واری» یعنی نوبتی، میگویند. این خانوار ها هر روز غروب همه شیرهایشان را با تکه چوبی که به آن «لَلَه» میگویند، اندازه میگیرند. به این طریق کسی که شیر بیشتری دارد مدت زمان بیشتری مشک میزند.
این ضرب المثل زمانی به کار میرود که دو خانواده یا فامیلی سببی داشتهاند که به هم خورده، یا کار و معاملهای مشترک داشتهاند، که به هم خورده است.

۱-۷) اشاره به یک واقعیت در طبیعت