علمی : جبر در تاریخ۱- قسمت ۲۲

«وَگرد شاه وِری چوار باخ نِمَچو».
به همراه شا به چهارباغ نمی رود. (دوستی، ۱۳۹۲: ۹۳).

۱-۱۳) کنایه از افراد بی لیاقت

«سر بکینه طلا، قُل مفرغَسی».
سرش را طلا بکنی از ته مفرغ است. (رحیمی عثمانوندی، ۱۳۷۹: ۲۳۱).
«کَس ار پَر ترخینه نِمَنتی».
کسی او را به عنوان نگهبان ترخینه هم قبول ندارد. (دوستی، ۱۳۹۲: ۹۴).

۱-۱۴) کنایه از خسیس بودن است

«ناخن نیری وژ بکلاشی».
ناخن ندارد خودش را بخاراند. (رحیمی عثمانوندی، ۱۳۷۹: ۲۴۲).
خیلی خسیس است.
«اِ هوی موی بکنینا چیکه».
یک موی از خرس کندن غنیمت است. (نجف زاده قبادی، ۱۳۹۱: ۱۴۲).
«باخاون وخت میوه داین باخ، کره».
باغبان وقت ثمر دادن دادن درختان میوهاش خودش را به کری میزند. (همان: ۱۵۵).
«اَرا نه هواردن چه زر چه سنگ».
برای کسی که استفاده نکند پول و سنگ با هم فرقی ندارد. (رحیمی عثمانوندی، ۱۳۷۹: ۲۱۷).

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت ۴۰y.ir مراجعه نمایید.

۱-۱۵) بخشش از مال مردم

«دسی که هین وژ نیی ماره بینه مگرتی».
دستی که مال خودش نیست با آن مار میگیرد. (نجف زاده قبادی، ۱۳۹۱: ۱۲۳).
«گا مردم گارون مردم، اَر نرونم نومردم»
گاو و چوب گاو از دیگران، اگر آن را حرکت ندهم نامردم. (همان: ۱۵۱).

۱-۱۶) کنایه از بد شانس بودن

«وارون اَ ولگ دریارا مواری».
باران بر سر مندرس پوشان میبارد. (نجف زاده قبادی، ۱۳۹۱: ۱۳۱).
«اَر سا بو اَر وشت بو کچل پا او دشت بو».
هوا چه آفتابی باشد چه بارانی، آدم کچل، رنج میکشد. (رحیمی عثمانوندی، ۱۳۷۹: ۲۱۹).
«ی آساره اِ آسمون نیری».
یک ستاره در آسمان ندارد. (نجف زاده قبادی، ۱۳۹۱: ۱۲۴).
«خدا اَخکه خار کردمیه، پشخه کوره بار کردیمه».
خداوند آنقدر خار و زبونمان کرده که پشه کوره بر سرو صورتمان مینشیند. (رحیمی عثمانوندی، ۱۳۷۹: ۲۲۶).

۱-۱۷) مصداق یک بیت شعر از شاعران

«خدا خر دیه شاخه بین نیاسی».
خدا خر را دیده بهش شاخ نداده. (نجف زاده قبادی، ۱۳۹۱: ۱۲۷).
گربه مسکین اگر پر داشتی تخم گنجشک از لانه بر داشتی
«لاری ارا ورقصاونی خراو نکه».
به خاطر یه ذره گوشت این همه گوشت را خراب نکن. (همان: ۱۲۸).
بهر کیکی تو کلیمی را مسوز وز صداع هر مگس مگداز روز
«نردوان پِلَه پِلَه».
نردبان پله پله است. رشد تدریجی است. (همان: ۱۴۷).
از مقامات تتبل تا فنا پله پله تا ملاقات با خدا