نوآوری های کلامی علاّمه طباطبایی- قسمت ۸

است[۴۶] .
تفسیر آیه ۱۳ «ولَهُ ما سَکنَ فی اللیل و النَّهار و هُوَ السمیعُ العلیم»
سکون در لیل ونهار ، بمعنی وقوع در ظرف عالم طبیعتی است که اداره آن بدست لیل و نهار است ، چون نظام عالم طبیعت بستگی کامل بوجود نور دارد، این نور است که از سرچشمه خورشید به همه زوایای جهان می تابد . وهمه کرات منظومه را زیر اشعه خود فرو می گیرد . این نور است ازکمی وزیادی آن و طلوع و غروب ومحاذاتش با اجسام عالم و هم چنین از دوری و نزدیکی اجسام به آن تحولاتی در عالم پدید می آید .
انسان یکی از همین ساکنین در ظرف لیل ونهار است که به بمشیت پروردگار از ائتلاف اجزاء بسیطه و مرکبه ای ، در این قیافه و شکلی که می بینیم تکوّن یافته است . قیافه و اندامی که در حدوث و بقایش از سایر موجودات ممتاز است ،
زیرا دارای حیاتی است که مبنی است بر شعور فکری و اراده ایکه زائیده قوای باطنی و عواطف درونی اوست، قوائی که او را بجلب منافع و دفع مضار واداشته است .
وچون یگانه آفریدگار شب و روز و ساکنین در آندو خدای سبحان است از این رو صحیح است گفته شود: «له ما سکن فی اللیل و النهار»
«والهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحیم»[۴۷]
و مبعود شما معبودی است یگانه ، جز او معبودی نیست. او رحمان و رحیم است.
طبق دیدگاه علاّمه از آیات شریفه سه برهان برای اثبات وجود خدا استفاده می شود:
برهان اول: آسمان ها با همه بدایع خلقشان ، و زمین با همه عجائب و غرائبش: نیازمند صانعی هستند تا ایجادشان کند سپس برای انها الهی پدید آورنده است.
برهان دوم که از راه نظام در عالم بدست می آید حاصلش است: که حکم کنیم تا چه اندازه نظام این عالم بدیع و شگفت آور است و هر جزئی از آن در اجزاء دیگر تاثیر می گذارد و با این تاثیر و تاثر سنت حرکت عمومی و زمان عمومی را به جریان می اندازد این نظام عمومی و دائم تحت قانونی ثابت، اداره می شود. و تدبیر حاکم بر سراپای آن متصل است. از آنجا که مدبر این نظام، یکی است بنابراین، پدیدآورنده آن نیز یکی است.
برهان سوم: از راه احتیاج انسان حاصل می شود؛ او یکی از پدیده های زمین است، زنده می شود، زندگی می کند، میمیرد و دوباره جز زمین می شود. این انسان در پدید آمدنش و بقائش به غیر از این نظام کلی متصل به مدبر واحد، به نظام دیگری احتیاج ندارد. پس وقتی نظام هستی انسان و همه عالم یکی است، نتیجه می گیریم که اله پدیدآورنده و مدبر عالم همان اله، پدیدآورنده و مدبر انسان است.[۴۸]
اینکه علاّمه از این ایات سه برهان بر اثبات وجود خدا اقامه نموده ، از ابتکارات ایشان می باشد که در روش تفسیری و استدلالات دیگران کمتر به چشم می خورد.

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

فصل دوم: اسماء وصفات الهی

 

اسم وصفت در لغت و در اصطلاح مورد بحث قرار گرفته که معنای لغوی و اصطلاح کلامی آن و سپس تعریف علاّمه طباطبایی را بیان می کنیم .

 

۱٫اسم و صفت در لغت

 

اسم در لغت به معنای متعددی به کار رفته است مانند رفعت ، علامت، نشانه و…
علت اختلاف درمعنا به خاطر اختلاف در ریشه این کلمه است . کوفیون قائلند که اصل آن از «وسم» به معنای اماره، علامت و نشانه است در حالی که بصریون اصل آن را از «سمو» گرفته و به معنای رفعت، برتری و تقدم می دانند[۴۹] . تمایل بیشتر لغویون به قول اهل بصره است . صاحب صحاح نوشته است : اسم از «سمو» ، گرفته شده ، برای این که به معنای بزرگوار ، بلندی و … آمده است وبه جهت این که جمع آن «اسماء» و مصغرش «سمی » است[۵۰] .
اما واژه صفت در لغت از ریشه وصف است . واو آن را حذف کرده اند و به انتهای آن «ت» افزوده اند و به معنای آراستن ونعت است.[۵۱]
ابن فارس می گوید : صفت به معنای اماره و علامت است ؛ همانگونه که بعضی از اشیاء را با وزن مشخص می کنند ، بعضی ها را نیز با وصف علامت گذاری و شناسایی می نمایند. [۵۲]

 

۲٫اسم و صفت در علم کلام

 

اسم در اصطلاح متکلمان عبارت است از لفظی که بر ماهیت و ذات من حیث هی و بدون در نظر گرفتن اتصاف آن به صفتی از صفات دلالت می کند مانند الفاظ آسمان ، زمین ، دیوار و…[۵۳] حکیم لاهیجی نیز در تعریف اسم می گوید: اسم عبارت است از هر لفظی که دلالت بر ذات کند بدون اعتبار صفتی از صفات . [۵۴]
صفت در علم کلام عبارت است ازاسمی که بر برخی از حالات ذات دلالت میکند مانند طویل، قصیر، عاقل[۵۵] . شیخ مفید در تعریف صفت می گوید : «صفت در عرف متکلمان عبارت است از چیزی که موصوف به آن اشاره دارد ؛ یعنی صفت عبارت است از اسمی که حکایت از یک ویژگی در موصوف میکند . ولی اسم از چنین خاصیتی برخوردار نیست و صرفاً برای اشاره به مسمی به کار میرود . [۵۶]

 

۳٫اسم وصفت در کلام معصومین

 

در کلمات معصومین واژه اسم وصفت هم بر کمالاتی مثل علم و قدرت و هم بر ذات متصف به کمالات مثل عالم و قادر اطلاق شده است و از این جهت فرقی بین اسم و صفت دیده نمی شود . مثلاً هر چند سمیع و بصیر بر اساس اصطلاح متکلّمین اسم نامیده می شود ، ولی در برخی از احادیث برای سمیع و بصیر لفظ صفت و در برخی دیگر لفظ اسم به کار رفته است.[۵۷] در ادعیه معصومین نیز صفات حق با تعبیر اسماء آمده است . به علاوه این که بارها در روایات اسم به صورت تعریف وتفسیر شده است . ار باب نمونه امام باقر (ع) می فرماید : ان الاسماء صفات وصف بها نفسه[۵۸].

 

دیدگاه علاّمه طباطبایی

 

علاّمه طباطبایی درتفسیر المیزان در معنای لغوی و اصطلاحی آن می نویسد: « اسم در لغت به معنای لفظی است که بر مسمی دلالت می کند و اسم یا از ماده «سمه» اشتقاق یافته که به معنای علامت است و یا از ماده «سمو» که به معنای بلندی و رفعت است و به هر تقدیر اسم کلمه ای است که بر مسمی و مدلول دلالت می کند[۵۹] .
ایشان در معنای اصطلاحی اسم می فرماید: مقصود از اسم ، آن ذاتی است که وصفی از اوصافش مورد نظر ماست . مثلاً کلمه «عالم» اسمی است که دلالت می کند بر آن ذاتی که به این اسم نامگذاری شده است و آن ذات عبارت است از ذات به لحاظ صفت علمش و در ادامه تصریح می کند اسم به معنای لغوی از مقوله الفاظ است که بر معنایی دلالت می کند ولی در مورد دوم دیگر اسم لفظ نیست بلکه از اعیان خارجی است که دارای وصفی از صفات است[۶۰] .
علاّمه در توضیح این که چرا اسم گاهی از مقوله الفاظ و گاهی از مقوله اعیان خارجی است ، می فرماید: علتش این است که نخست دیده اند لفظ اسم وضع شده برای الفاظی که دلالت بر مسمایی کند ولی بعد ها دیدند که اوصاف هر کسی در معرفی او و متمایز کردنش از دیگران کار اسم را میکند به طوری که اگر اوصاف کسی طوری در نظر گرفته شود که ذات او را حکایت کند، آن اوصاف درست کار الفاظ را انجام می دهد ، چون الفاظ بر ذوات خارجی دلالت می کند . بدین جهت اوصاف را هم اسم نامیدند . آن گاه دیدند آن چیزی که دلالت می کند بر ذات و از هر چیزی به ذات نزدیک تر است اسم به معنای دوم است و اگر اسم به معنای اول بر ذات دلالت می کند و با وساطت اسم به معنای دوم است. از این رو اسم به معنای دوم را اسم نامیدند و اسم به معنای اول را اسم اسم[۶۱] . بنابراین علاّمه در تعریف اسم می فرماید: اسم آن چیزی است که دلالت بر ذات کند در حالی که متصف به صفتی باشد مانند عالم و قادر و در تعریف صفت می گوید: صفت چیزی است که دلالت می کند بر معنایی که ذات متصف به آن است . اعم از این که آن معنا عین ذات باشد یا نباشد. مانند علم وحیات و قدرت[۶۲] .

 

۴- تقسیم بندی صفات الهی

 

علاّمه طباطبایی در تقسیم صفات الهی براساس روش مشهور حکما و دانشمندان ، صفات را به سه اعتبار تقسیم می کند و میگوید :‌ تردیدی نیست در این که همه کمالات وجودی در خداوند ثابت است و هرگز از ذات واجب تعالی قابل سلب نیست و مقصود از اتصاف همین است . بنابراین صفات در تقسیم اول به دو قسمت ثبوتی و سلبی منقسم می شوند.[۶۳]
صفات ثبوتی صفاتی اند که معنای ثبوتی را افاده می کنند ومشتمل بر کمالند مثل علم، حیات، و قدرت. صفات سلبی صفاتی اند که معنای سلبی را افاده می کنند و خدا را منزه از نقائص می سازند. مانند این که خداوند جسم نسیت ، جوهر نیست ، پس در حقیقت مفاد صفات سلبی همان سلب سلب کمال است وسلب سلب کمال به ایجاب کمال باز می گردد ؛ چون نفی نفی ، همان اثبات است پس صفات سلبی در حقیقت به صفات ثبوتی باز می گردد[۶۴].
هم چنین صفات به ذات وفعل تقسیم می شوند . صفات ذات ، صفاتی را گویند که تنها ذات برای انتزاع این صفات کافی باشد . مانند حیات، قدرت و علم . صفات فعلی ، صفاتی است که در انتزاع آن علاوه بر ذات به او دیگری نیز نیاز باشد و آن فعل الهی است ؛یعنی پس از تحقق فعل، معنای صفت از فعل گرفته می شود نه از ذات،‌ مانند آفریدگار که پس از تحقق آفرینش از آفریده ها آفریدگار بودن خدای متعال مأخوذ و مفهوم می شود و با خود آفریده ها قائم است نه با ذات مقدس خدای تعالی تا ذات با پیدایش صفت از حالی به حالی تغییر کند[۶۵].
هم چنین صفات ثبوتی به ثبوتی حقیقی و اضافی تقسیم می شود که صفات ثبوتی حقیقی بر دو قسم حقیقی محض و مثل«حی» و حقیقی دارای اضافه مثل« خالق و رازق» تقسیم می شوند . صفت حقیقی اضافه صفتی است که در مفهوم آن ، اضافه به غیر اخذ شده و تصورش بر تصور غیر متوقف است . وصف حقیقی محض، صفتی است که در مقام تحقق ، وابسته به غیر نخواهد بود . به عبارت دیگر ، هیچ اضافه ای به خارج از ذات ندارد[۶۶] .
دانشمندان علم کلام ، صفات جمالیه را هشت صفت دانسته اند که عبارت است از علم ، قدرت، حیات، سمع ، بصر، اراده، تکلم و غنی ،‌ و تعداد صفات سلبیه را منحصر در هفت صفت دانسته اند که عبارت است از جسمیت ، جوهریت ، ‌عرضیت ، مرئی، متحیز، حلول و اتحاد . علاّمه طباطبایی در آثارش از عدد صفات سخنی به میان نیاورده، هر چند هنگام بحث از صفات ثبوتی از هفت صفت بحث کرده و می توان گفت که علاّمه به طور ضمنی صفات ثبوتی را هفت صفت میداند .
البته ایشان درحاشیه حکمت متعالیه ، صفات ذاتی را منحصر در علم و قدرت و حیات و سمع و بصر می داند ، اما اراده و کلام را از صفات فعل می شمارد[۶۷]. در مورد صفات سلبی ایشان نظر صریحی ندارد .

 

۵- عینیت صفات با ذات:

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *